قاب عکس (سعــــید- علی)
سعید
حالا
از تمامی قصه ، تنها
قاب عکسی مانده ست
که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد
حالا باران که می آید
خاک این دختر خالی
هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد
حالا مدام از پی نشانی تو
فنجان های قهوه را دوره می کنم
مدام این چشم بی قرار را
با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم
مدام این دل درمانده را
با باور برودت عشق
آشتی می دهم
باید این ساده بداند
بانوی برفی بیداری ها
دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت

******
علی
می گریزم از آن چه خویشتن نام دارد
بیم دارم که بگویی تمام شدم
و من دنبال راهی برای کمال می روم
و این را پایانی نیست....
مهم نوشت:سلام تصمیم داشتم دیگه نباشم ..دلم تنگ شد اومدم ..اما دل سرد شدم !!یه نظر خواهی میزارم لطفا و لطفا شرکت کنین !!
پــــــیاده!!
پياده آمده ام
بي چارپا و چراغ
بي آب و آينه
بي نان و نوازشي حتي
تنها كوله يي كهنه و كتابي كال
و دلي كه سوختن شمع نمي داند
كوله بارم
پر از گريه هاي فروغ است
پر از دشتهاي بي آهو
پر از صداي سرايدار همسايه
كه سرفه هاي سرخ سل
از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه كودكاني
كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ي خواب نمي رساند
مي دانم
كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نيامدم كه بمانم
تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش
تمام جاده هاي جهان را
به جستجوي نگاه تو آمده ام
پياده
باور نمي كني ؟
پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي
من
حالا بگو
در اين تراكم تنهايي
مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟
یغما گلرویی

خزان(علی-سعید)
علی
سکوت کردم برای ِ آرامشم
و اینکه بدان آیا همانم که تو می گویی؟
بازگشتم به دنیایی که از آن فراری بودم
دنیایی گاه بی نقاب و گاه....
بگذار امیدی باشم برای ِ روح ِ بی جانم
واژه هایم از من زنده ترند....

خزان دارد تمام می شود کم کم
عاشقان کجا ماندند....
دیر زمانیست که برگ های ِ زرد
در انتظار ِ ستایش ِ پای ِ عاشقان
پیاده رو های ِ خلوت را می بوسند....
خزان رو به زوال است....
فصل ِ عاشقی است....
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟


