تبليغاتX
..HeArTBoOK..*دفتر دل*























..HeArTBoOK..*دفتر دل*

نه از خودم فرار کرده ام نه از شما به جستجوي کسي رفته ام که "مثل هيچ کس نيست"

می شود که بهار از تو سبز تر باشد ،

گل از تو گلگون تر ..

امید از تو شیرین تر ..

نمی شود ، پاییز ، فضای نمناک جنگلی اش

برگ های خسته ی زردش ..

غمگین تر از نگاه تو باشد ..

...نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد ...


و صدای عابر پیری که آب می خواهد، 

به عمق یک سلام تو باشد..*


     *نادر ابراهیمی

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 19:29 توسط هـــــمــا|

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 10:41 توسط هـــــمــا|

گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله 
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی!● 

سعید ستار پناه
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 10:42 توسط هـــــمــا|

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می اید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 20:9 توسط هـــــمــا|

 

 

 

چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

"هوشنگ ابتهاج"

 

نه شب چره میخواهم

نه گپ ناردانه

و فقط یلداترین

بوسه از لبهایت

 

رضا کاظمی

 

یلدا مبارک

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:50 توسط هـــــمــا|


آخرين مطالب
» بهار
» تو هستی
» چراغ یاد تو
» تولد فروغ فرخزاد
» زندان شب يلدا
» عید
» زوزه
» عـــــشــــــق-(نسیــــم-ســـــــعید)
» پایـــــــــــیز(غزل بانو-ســـعید-دفــــتر دل)
» تنهایی(غــزل بانو- ســـعید-عــــلی)

Design By : LoxTheme.com